خانه > خاطرات > خاطره همسر یک طلبه
چاپ این مطلب چاپ این مطلب

خاطره همسر یک طلبه

چند وقت پیش تو نوبت گاز ماشین بودیم

صف های طولانی و خسته کننده …دود ماشین ها و …

قبل از ماشین ما یه راننده ی جوان که از این فرصت برا تمیز کردن و ماشین تکونی استفاده می کرد

ما هم طبق معمول یا مشاعره داریم یا کتاب خوانی.

در این حین صدای دپس دپس ماشین جلویی توجهمان را به خودش جلب کرد

آقا مجتبی گفت :کتاب رو تا همین جا نگه دار من برگردم

من :کــــــــــــــــجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برم یه تذکری بدم و برگردم

من : تو رو خدا کاری ات نباشه بر می گرده به چیزی میگه

این همه ماشین این همه آدم بی خیال جون من

قیاقه ی آقا مجتبی دیدنی شده بود بعد از شنیدن مزخرفات من

شب تاریک اون هم تو وادی رحمت واقعا منو می ترسوند

آقا مجتبی : ماشاالله پیشرفت کردی دیگه چیا یاد گرفتی شما اوایل جنگ و انقلاب بودی چی کار می کردی بانو

من و حس شرمندگی با تمام  وجود 

آقا از ماشین پیاده شد و رفتن به سوی دپس دپس

بعد از چند لحظه دیدم مرد جوان چنان می خنده که نگو

حاجی به طرف ماشین بر می گشت که دیدم مرد جوان بدو از پشت سر آقا مجتبی می دوئید

گفتم فاتحه هممون خونده شد 

که دیدم کار به روبوسی کشیده شد و از آقا مجتبی شماره می گرفت .

از حس شرمندگی و خجالت نمی دونستم چی کار کنم ؟؟؟!!!!

نمی دانم چه بین آن ها گذشت هرچه بود خیر بود

و من تازه متوجه مظلومیت امر به معروف و نهی از منکر شدم .

منبع:mamanzari.blogfa.com

یک نظر

  1. سلام خاطره قشنگی بود ولی ننوشته که ایشان چه گفتند که آن جوان این طور پذیرفت؟
    در مورد امر به معروف در مطلب شماره ۲۵۸ وبلاگم مطلبی قرار داده ام.

ارسال نظر شما

• با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود پایگاه تاثیر کاملا موثری ایفا می کند لذا خواهشمند است ما را از نظرات ارزنده ی خود محروم نفرمایید. خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*


+ یک = 3

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>